برايش ميهمان آمده بود ، شب شد . گرم گفتگو بودند كه چراغ اتاق خاموش شد . ميهمان از جا برخاست و به طرف چراغ رفت تا اشكال آن را برطرف كند . امام پاپيش گذاشت و دستش را گرفت و با مهرباني برجايش نشاند و گفت : "در خاندان ما رسم نيست كه از ميهمان خود كار بكشند . "
راستي در محضر آفتاب ميهمان را به چراغ چه حاجت ؟!
برگرفته از کتاب در محضر آفتاب



